آیا هوش مصنوعی باید متوقف شود؟

قسمت اول


تکنولوژی و هوش مصنوعی روز بروز در حال توسعه هستند و در حالی که زندگی بهتر و راحت‌تری را برای ما فراهم می‌کنند به یک تهدید بالقوه برای بشر تبدیل می‌شوند. اما منظورمان از این تهدید، لزوما ربات‌های فیلم ترمیناتور نیست، تهدید، چیزی بسیار نزدیکتر و ملموستر از آن است: خطرات اقتصادی آن و بحران بیکاری پیشِ رو.


البته این اولین باری نیست که انسان‌ها از بیکار شدن، به خاطر ماشین ها، بترسند. و عده‌ی کمی را ثروتمند و عده زیادی را بدبخت کنند. بعبارتی از زمان انقلاب صنعتی، همواره مکانیزاسیون، موضوعی بحث برانگیز بوده. ماشین‌ها همیشه تولید را افزایش داده اند و سرانه درآمد را نیز بالا می برند. اما همیشه تهدیدی هستند برای بیکار کردن عده ای از جامعه، پایین نگه داشتن درآمدها و سرریز کردن سود صنايع از جیب کارگر به جیب سرمایه دار.


در سال‌های انقلاب صنعتی، جماعتی در انگلیس (Luddites) که به خاطر ماشین‌‌ها از کار بیکار شده بودند، دست به خراب کردن دستگاه‌های نساجی می‌زدند و آنها را آتش می‌زدند. و اما امروز این ربات ها هستند که اشتغال، درآمد و برابری اجتماعی را تهدید می کنند. اما آیا همیشه اینطور بوده که سودِ ناشی از پیشرفت و تکنولوژی، در جیب سرمایه دار رفته؟


آمارها می گویند: پاسخ منفی است.


انقلاب صنعتی درآمد مردم در کشورهای غربی را از قرن 18 تا کنون، به بالاترین سطح خود رسانده و آمار بیکاری در این کشورها به پائین ترین حد خود رسیده اند. و با وجود مکانیزاسیون و اتوماسیون شغل های جدید ایجاد شده‌اند و اقتصاد، راه خود را پیدا کرده است.


 


قسمت دوم


اگر برگردیم و به گذشته نگاهی بیندازیم، می بینیم در برهه‌هایی رشد تکنولوژی به قشر کارگر فشار آورده و خیلیها را از کار بیکار کرده. نمونه بارز آن انقلاب صنعتی در غرب در سالهای 1770 تا 1890 است. در حقیقت قبل از انقلاب صنعتی، پارچه و منسوجات، مهمترین محصولات صنعتی به لحاظ ایجاد اشتغال به شمار می رفتند و اولین صنعتی هم بود که شروع کردند به مکانیزه کردنِ آن.


پنبه غالبا از هند به انگلیس می آمد و آنجا تبدیل به پارچه و لباس می شد، دستمزد کارگران انگلیسی هم بالا بود و شرکت‌های تولیدی پوشاک، حسابی مجبور به رقابت بودند و بایستی هزینه‌های خود را کاهش می‌دادند، تا اینکه ماشینهای نساجی برای اولین بار در دهه‌های 60 و 70 قرن هجده اختراع شدند. دستگاه‌های ریسندگی Crompton و Hargreave از این دسته بودند. با این اختراعات چرخهای صنعتِ نساجی و پوشاک سریعتر و سریعتر به چرخش در آمدند.


اولین قربانیان این پیشرفت‌های صنعتی، زنان انگلیسی بودند که تا قبل از این با دست، پنبه یا پشم را رشته می‌کردند و از آن نخ تولید می‌کردند و حالا باید جای خود را به ماشین های ریسندگی می دادند. اما این انقلاب با سرعت زیاد، شغلهای بیشتری را می‌بلعید و کسانی که تنها درآمدشان از صنایع دستی بود را از کار بیکار می‌کرد. آمار بیکاران نه فقط در انگلیس که از کازابلانکا تا کانتون در حال افزایش بود. با این وجود سرمایه گذاری برای تولید دستگاه‌های نساجی بیشتر در اقتصادی مانند انگلیس به صرفه بود که در آن دستمزدهای بالایی در قرن 18 به کارگران داده می شد. و کشورهای دیگر انگیزه‌ای برای خرید ماشین آلات گران قیمت نداشتند.



بزودی کارخانه‌های نساجی در انگلستان شغل‌های زیادی ایجاد کردند اما در سمت مقابل آمار بیکاری در آفریقا و آسیا بالا می‌رفت. نابود شدن تجارت پنبه در هند، کار را به جایی رساند که لرد ویلیام بنتینک، نماینده بریتانیا در هند گفت: «بزودی استخوان‌های پنبه‌ باف‌ها -از شدت بیکاری و قحطیِ ایجاد شده- دشت‌های هند را سفید خواهند کرد»


 


قسمت سوم


در دهه 1820 وضعیت شغلی برای زنان کشاورزهای انگلیسی تعریفی نداشت. آنها فرصت اینکه با ریسندگی بخشی از هزینه خانواده را تامین کنند را (بر خلاف مادرهای خود) از دست می‌دادند. برخی از این زنان انگلیسی موفق می شدند در کارخانه‌های بافندگی کار پیدا کنند، اما تعداد این افراد به مراتب، کمتر از تعداد بیکار شدگان بود. اما در مقابل، وضعیت شغلی برای یک مهندس راه آهن یا بنّا یا دیگر شغل‌های فنی به گونه دیگری به پیش می رفت. و البته وضع کارآفرین‌ها و متخصصان که صنایع مختلف را هدایت و مدیریت می‌کردند بسیار متفاوت بود.


ماشین‌های مختلفی هر روز اختراع می شدند و شغل‌های بیشتری در بخش های مختلف صنعت از بین می‌رفتند. نیروی کارِ بیکار شده، به ناچار سراغ بازارهای دیگر می‌رفت و رقابت برای شغلهای باقی مانده بیشتر و بیشتر می‌شد، دستمزدها به تبع کمتر می شدند و نهایتا منجر به کاهش نرخ دستمزد در سطح ملی شده بود.


این اتفاقات در زمانی در حال رخ دادن بود که وضعیت صنایع بهتر شده بود و به واسطه استفاده از ماشین ها، حجم تولید بالا رفته بود و سود بیشتری هم عائد صنایع می شد، اما مساله این بود که دستمزدها - بین 1770 تا 1830 - به ندرت زیاد می شدند. و اختلاف طبقاتی در حال افزایش بود.


اما از اواسط قرن 19 شرایط کمی متفاوت شد، دستمزدها شروع به افزایش کردند، وقتی که کارخانه‌ها، دیگر نیروی کار دستی را با ماشین آلات جایگزین کرده بودند. در 1850 بریتانیا شده بود : «کارگاه دنیا»، در کشوری که تنها 3 درصد از جمعیت دنیا را داشت، برای مثال نیمی از آهن دنیا را تولید می‌کرد. در ادامه با گسترش انقلاب صنعتی در اروپا و آمریکای شمالی، تولید و دستمزد همزمان با هم رشد می کردند و اگرچه بازه هایی هم بود که شوک هایی به اقتصاد وارد شد مثل رکود 1930 ناشی از جنگ جهانی دوم، اما میانه قرن 19 تا 1970 برهه ای است که قشر کارگر و پایین جامعه از عواید رشد اقتصادی صنایع بهره‌مند می‌شدند و وضعیت معیشت‌شان بهتر می شد. دستمزدها به هم نزدیک می شدند و اختلاف طبقاتی در حال کم شدن بود. اقتصادی که خيلی ها از آن به عنوان یک اقتصاد سالم و نرمال یاد می کنند.



این که چگونه این وضعیت مطلوب ایجاد شده بود، خود یک سوال بنیادی و بسیار مهم است که در قسمت بعد به آن خواهیم پرداخت.


 


قسمت چهارم


علت بهبود شرایط اقتصادی ایجاد شده بعد از انقلاب صنعتی به نظر خیلی از متخصصان اقتصاد یک چیز است: وجود یک فیدبک مثبت در داخل نظام اقتصادی غرب. با این فیدبک مثبت، افزایش درآمدها، نیاز به کالاهای تولیدی تجملاتی(یا بهتر بگویم غیر ضروری) را بیشتر می کرد (مثلا اول نیاز به دوچرخه و سپس اتومبیل) و همینطور نیاز به خدمات جدید و متنوع (حمل و نقل، تجارت خرد، خدمات پزشکی... ). این فرایند، بازارهایی را ایجاد می‌کرد که خود، تکنولوژی را به سمت جلو تشویق میکردند و به شغلهایی جدید منجر می‌شد که توسط تحصیلکرده‌ها قابل انجام باشند. (مانند پزشک، مهندس، تکنسین و ...)


نیاز به نیروی کار تحصیلکرده، سیستم آموزش دولتی را گسترش داد. افزایش نرخ تحصیلکرده‌ها، خود به خود باعث بوجود آمدن تکنولوژیهایی می شد که از این دانش‌های کسب شده استفاده کنند. و دوباره به نیاز به تحصیلات بیشتر و شغلهای جدیدتر و همینطور این چرخه ی فیدبک مثبت شکل گرفت. هم زمان، خدمات زیرساختی، نظیر جاده ها و فرودگاهها، برای توسعه‌ی صنایع، حیاتی‌تر شدند. تحقیقات پزشکی، کشاورزی، فناوریهای نظامی مثل الکترونیک و هواپیما در این چرخه در حال پیشرفت بودند. رفاه جمعی در این الگوی اقتصاد، کمک می کرد تا تمام جمعیت و نه فقط طبقه ثروتمند، از این پیشرفت‌ها بهره‌مند شوند.


اما این مساله در آسیا و آفریقا برعکس بود. قبل از انقلاب صنعتی، هند و چین بزرگترین بخش‌های صنعت را در دنیا، از آن خود داشتند زیرا آنها بزرگترین جمعیت‌ها را داشتند و قبل از فرایند جهانی سازی، کاملا خودکفا بودند. اما با سرعت گرفتن انقلاب صنعتی، سهم بریتانیا از بازار کالاهای تولیدی بیشتر شد و چیزی نزدیک به یک چهارم بازار دنیا را قبضه کرد. سهم اروپای غربی و آمریکای شمالی هم در این حین افزایش یافته بود. در حالی که سهم چین و هند از بازار دنیا بسیار افت کرده بود.



این انقلاب تکنولوژیک که خوشبختی را برای غرب به ارمغان آورد، منجر به مفهومی به نام کشورهای توسعه نیافته در آسیا، آفریقا و آمریکای جنوبی شد. و آنها را به اقتصادهایی تبدیل کرد که به جای کالاهای ثانویه مانند لباس و ظروف چینی و... مواد اولیه -مانند گندم، برنج، نفت- صادر می کردند. و آینده سختی را برای این کشورها رقم زد.


در قسمت بعد می‌بینیم که رابطه بحران اقتصادی بعدی با این حادثه تاریخی چیست.


 


قسمت پنجم


در چهار دهه گذشته، بخش تولید در کشورهای توسعه یافته، شاهد از دست رفتن شغل‌های زیادی بوده، درآمدهای واقعی کاهش یافته یا غالبا ثابت مانده و جامعه شاهد بوجود آمدن شکاف طبقاتی جدیدی است که بر خلاف جریان سابق در بازه 1850 تا 1970 است (که در آن تولید و درآمد جامعه همزمان با هم رشد می‌کردند).


برخی ها معتقدند که فیدبک بین آموزش و فناوری دوباره برقرار خواهد شد و موج جدیدی از شغل های تخصصی‌تر در راه‌اند که جایگزین شغلهای از دست رفته خواهند شد (همانطور که برنامه نویسی یا مهندسی کامپیوتر از پرتقاضاترین شغل‌های نوظهور هستند). این عده کماکان معتقدند که کامپیوتر و رباتها، بشریت را نجات خواهند داد و نظر منفی‌ای نسب به آنها ندارند.


اما در سوی دیگری عده‌ای به این روند بدبین هستند. در حقیقت، روندِ رشدِ درآمدِ همراستا با تولید، که تا دهه 70 برقرار بود در دهه 80 و 90 متوقف شده و در دهه گذشته حتی درآمدها رو به کاهش هستند (بطور مثال در انگلستان) و مهمتر اینکه آمارها نشان می‌دهد که این وضعیت یک وضعیت گذرا و موقت نیست و بلکه نشان از آغاز یک موج جدید است.



روند دستمزدها در بریتانیا در آمریکا بعد از دهه ۷۰ دارد همان مسیر انقلاب صنعتی را نشان میدهد. و شاهد یک رکود جدید در دستمزدها هستیم.


بطور مشابه، پدیده شکاف طبقاتی در کشورهای توسعه یافته (مثلا آمریکا و انگلیس) بطور بی‌سابقه‌ای رشد کرده. (به این پدیده Kuznets curve می‌گویند که تا قبل از صنعتی شدنِ یک کشور، شکاف طبقاتی، شیب صعودی دارد اما پس از صنعتی شدن، کاهش پیدا خواهد کرد.) این نشان می‌دهد که موج جدیدی از صنعتی شدن یا بعبارتی دیگر یک انقلاب جدید در راه است که می تواند چرخه انقلاب صنعتی را تکرار کند.



البته باید توجه داشت که بخشی از اختلاف طبقاتی بوجود آمده در غرب، ناشی از صنعتی شدن کشورهای شرق آسیاست. ژاپن از 1870 شروع کرده، کره و تایوان از ‌زمان جنگ جهانی دوم، و اکنون نیز چین بسرعت در حال صنعتی شدن است. این پدیده، موقعیت کشورهای آسیایی را که تا قبل از این بازار مصرفی غرب بودند برعکس کرده، و اکنون این آسیاست که نخ، فولاد و کالای تولیدی خود را به غرب صادر میکند و این خودروهای کره‌ای و ژاپنی‌اند که بازار کشورهای غربی را تسخیر کرده اند.


اما بهرحال، مساله این است که بدون فهم درستی از ارتباط میان علم و تکنولوژی و اقتصاد نمی‌توان پیش بینی خوبی از آینده اقتصاد دنیا داشت. مثلا در انقلاب صنعتی، موتور بخار، حاصل تلاش‌ها و اکتشافات علمی قرن 17 بود در حالی که اختراع دستگاه‌های نساجی، بیشتر، مدیون تلاش کارخانه‌ها برای افزایش بهره‌وری و تولید بودند.


نکته اینجاست که هر چقدر پیشرفت‌های فناوری در پاسخ به نیازهای اقتصادی جامعه باشند (تا اینکه حاصل اکتشافات تصادفی دانشمندان)، احتمالا اقشار بیشتری را منتفع خواهد کرد و باعث کاهش اختلاف طبقاتی می‌شوند. (همانگونه که با ظهور دستگاه‌های نساجی، تقاضا برای نیروهای تحصیل نکرده نیز بیشتر شد)


 


قسمت ششم (آخر)


در قسمت قبل گفتیم که شاخص های اقتصادی، نشان از موج جدیدی از تغییرات دارد که به آن AI Revolution یا انقلاب هوش مصنوعی می‌گویند. در واقع ما تازه در آغاز این انقلاب هستیم و تا امروز، فقط شغلهای اندکی تحت تاثیرات این انقلاب قرار گرفته‌اند (مثلا مترجمی متن، کارگری در انبار و ...) اما در چند دهه آینده این تغییرات و موجها بسیار سنگین‌تر خواهند شد.



خب چاره چیست و چگونه می توان این انقلاب را متوقف کرد یا حداقل تحت کنترل درآورد؟


بهتر است بگوییم این سوال، پاسخ روشنی ندارد اما حداقل سه طرز فکر متفاوت برای برخورد با این موضوع وجود دارد:


1. مداخله گری: در حقیقت این طرز تفکر در حال گسترش است و اقتصاددان‌ها و حتی بعضا کسانی که به آرمانشهر هوش مصنوعی معتقدند، به این نتیجه رسیده اند که برای مداخله و کُند کردنِ سرعت توسعه هوش مصنوعی یا حتی توقف کامل آن، باید سیاست‌هایی اتخاذ کرد. به عبارتی اگر جامعه به این نتیجه برسد که هوش مصنوعی برای اقتصاد و سلامت جامعه مضر است چرا جلوی آن از الان گرفته نشود؟


(به نظر من این فرضیه سیستم های سرمایه‌داری را به شدت به خطر می‌اندازد و بعید است سرمایه‌داران به چنین سیاستی تن دهند.)


2. نظریه اقتصادی Laissez faire (به فرانسوی یعنی بگذار انجام بشه): این نظریه‌ی کلی در اقتصاد است که می‌گوید دخالت در روند طبیعی پدیده‌ها همیشه آثار منفی‌تری را در پی دارد و بهترین کار این است که اجازه دهیم سیستم اقتصادی، خودش مسیر خودش را پیدا کند و نهایتا به تعادل خواهد رسید (هر چند تضمینی نیست که در کوتاه مدت این تعادل برقرار شود و چه بسا کارگرانی که بیکار می‌شوند و افراد زیادی را بدبخت کنیم)


3. با کمک AI با AI بجنگیم! : این نظریه (که هنوز خودم را هم قانع نکرده) معتقد است می‌توان با کمک هوش مصنوعی به پیش بینی تاثیر اختراعات و نوآوری‌های جدید در زندگی بشر بپردازیم و امید است که آن دسته از نوآوریها که منجر به تهدید بشر می شوند را شناسایی کرده و از حالا پیشگیری کنیم.


خلاصه اقتصاددان‌هایی نظیر Doyne Farmer استاد دانشگاه آکسفورد، باور دارند که بشر مهارتهای خود را در مواجهه با رباتها نشان خواهد داد و میتوان از این پیچ تاریخیِ سخت، عبور کرد.


 


برگرفته از مقاله زیر:


https://www.nature.com/news/lessons-from-history-for-the-future-of-work-1.22825


 


منبع:


مرجع متخصصین علوم داده ایران